خاقانی (ترکیبات)/دوستی کو تا به جان دربستمی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (ترکیبات) (دوستی کو تا به جان دربستمی) از خاقانی |
' |
| دوستی کو تا به جان دربستمی | پیش او جان را میان دربستمی | |
| کاش در عالم دو یکدل دیدمی | تا دل از عالم بدان دربستمی | |
| کو سواری بر سر میدان درد | تا به فتراکش عنان دربستمی | |
| آفتابم بایدی با چشم درد | تا طبیبان را دکان دربستمی | |
| درد از آن دارم که درد افزای نیست | کاش هستی تا به جان دربستمی | |
| کو حریفی خوش که جان بفشاندمی | کو تنوری نو که نان در بستمی | |
| سایهی دیوارم ار محرم شدی | در به روی انس و جان دربستمی | |
| آه من گر ز آسمانه برشدی | من در هفت آسمان دربستمی | |
| گر چلیپا داشتی آواز درد | هفت زنار از نهان دربستمی | |
| گر مغان را راز مرغان دیدمی | دل به مرغ زندخوان دربستمی | |
| گر به نامم بوی مردی نیستی | دست را رنگ زنان دربستمی | |
| ورنه خون بودی حنوط عاشقان | کی قبا چون ارغوان دربستمی | |
| هر جفا را مرحبایی گفتمی | گرنه پیش از لب زبان دربستمی | |
| پردهی خاقانی افغان میدرد | کاشکی راه فغان دربستمی | |
| گر هم از دستور دستوریستی | دل به دستور جهان در بستمی | |
| خواجهی سلطان نشان مختار دین | افسر گردن کشان سردار دین | |
| یوسف دلها پدیدار آمده است | عاشقی را روز بازار آمده است | |
| عندلیب عشق کار از سر گرفت | کان گلستان بر سر کار آمده است | |
| دیودل باشیم و بر پاشیم جان | کن پری چهره پدیدار آمده است | |
| نورهان خواهیم بوس از پای رخش | کفتابش آسمانوار آمده است | |
| دل جوی ندهد به بیاع فلک | کفتابی را خریدار آمده است | |
| هین تبر در شیشهی افلاک از آنک | گل به نیل جان غمخوار آمده است | |
| شب قبای مه زره زد بندهوار | کن زره زلفین کلهدار آمده است | |
| از مژه در نعل اسبش دوختن | نعل اسبش لعل مسمار آمده است | |
| از نثار خون دل در راه او | کرکس شب کبک منقار آمده است | |
| دین فروشان را به بوی کفر او | طیلسان در وجه زنار آمده است | |
| ما درم ریز از مژه وز گاز ما | نیم دینارش به آزار آمده است | |
| خرجها از گل شکر رفته است لیک | گازها بر نیم دینار آمده است | |
| خاک ره پرنافهی مشک است از آنک | موکب زلفش به آوار آمده است | |
| یاد او خورده است خاقانی از آن | بوسه گاهش دست خمار آمده است | |
| نسخهی رویش چو توقیع وزیر | تا ابد تعویذ احرار آمده است | |
| صاحب صاحب قران در عالم اوست | آصف الهام و سلیمان خاتم اوست | |
| پیش درگاهش میان بست آسمان | محضر جاهش بر آن بست آسمان | |
| مهدی آخر زمان شد کز درش | رخنهی آخر زمان بست آسمان | |
| بر در او تا شود جلاد ظلم | ماه را بر آستان بست آسمان | |
| روح شیدا شد ز هول موکبش | بهر هارونی میان بست آسمان | |
| ز آن سلاسل آخشیجان یافت روح | زان جلاجل اختران بست آسمان | |
| زیور امن از مثال امر او | بر جبین انس و جان بست آسمان | |
| ز آن ملک را چون کبوتر بر درش | زیر بر خط امان بست آسمان | |
| گنجهای بکر سر پوشیده را | عقد بر صدر جهان بست آسمان | |
| از سر کلکش جواهر وام کرد | بر کلاه فرقدان بست آسمان | |
| تیر دون القلتین را از ثناش | آب بحرین در زبان بست آسمان | |
| از حنوط جان خصم اوست شام | ز آن حجاب از زعفران بست آسمان | |
| وز حنای دست بخت اوست صبح | ز آن نقاب از ارغوان بست آسمان | |
| بهر بذلش نطفهی خورشید را | نقش در ارحام کان بست آسمان | |
| وقت استقبال مهد بخت او | قبه در صحرای جان بست آسمان | |
| چند گوئی عقد بخت او که بست | عقد بختش آسمان بست، آسمان | |
| رای مختار آسمان آثار گشت | آسمان مجبور و او مختار گشت | |
| روشنان ز آن حکم کاول کردهاند | دست آفت ز او معطل کردهاند | |
| کار داران ازل بر دولتش | تا ابد فتوی مجمل کردهاند | |
| از فلک پرسیدم این اسرار گفت | فتوی آن فتوی است کاول کردهاند | |
| ایمن است از رستخیز افلاک از آنک | بر بقای او معول کردهاند | |
| بر حمایل حوریان از نام او | هشت جنت هفت هیکل کردهاند | |
| بحر مصروعی است از رشک سخاش | ز آن سرا پایش مسلسل کردهاند | |
| بر فلک با دستبرد کلک او | از سماک رامح اعزل کردهاند | |
| در نفاذ امر او بر بحر و بر | رایش از دست دو مرسل کردهاند | |
| تا سعادت بخش انجم بخت اوست | حالا نحسین را مبدل کردهاند | |
| انجماند از بهر کلکش دودهسای | لاجرم جرم زحل، حل کردهاند | |
| ز آهن هندی به عشقت تیغ او | چینیان چینی سجنجل کردهاند | |
| آتشی کز جوهر اعدای اوست | هم بر اعدایش موکل کردهاند | |
| دشمنانش کز فلک جستند سعی | تکیه بر بنیاد مختل کردهاند | |
| شیشه ز آن بشکست و باده زان بریخت | کامتحان چشم احول کردهاند | |
| راویان شعر من در مدح او | سخره بر راعشی و اخطل کردهاند | |
| بر ثنای او روان خواهم فشاند | گنج معنی بر جهان خواهم فشاند | |
| کلک او رخسار ملک آرای باد | دست او زلف ظفر پیرای باد | |
| عدل او چون فضل و فضلش چون ربیع | این عطا بخش آن عطا بخشای باد | |
| صیت او چون خضر و بختش چون مسیح | این زمین گرد آن فلک پیمای باد | |
| از در افریقیه تا حد چین | نام او فاروق دین افزای باد | |
| ظلم از اولرزان چو رایت روز باد | رایتش چون کوه پا بر جای باد | |
| دشمنان سر بزرگش را چو بوم | حاصل از طاووس دولت، پای باد | |
| حامله است اقبال مادر زاد او | قابلهاش ناهید عشرت زای باد | |
| دیدبان بام چارم چرخ را | نعل اسبش کحل عیسیسای باد | |
| سکهی ایام را بر هر دو روی | نقش نامش صدر صادق رای باد | |
| هیبتش در کاسهی سر خصم را | هم ز خون خصم میپالای باد | |
| ز آن نی آتش تنش داغ سگی | بر سر شیران دندان خای باد | |
| و آن سر نی در سرابستان فتح | سرو پیرای و سریر آرای باد | |
| از گل راه و که دیوار او | مشتری بام مسیح اندای باد | |
| آسمان در بوس و سجده بر درش | از لب و چهره زمین فرسای باد | |
| این دعا را انسیان تحسین کنند | ختم کن تا قدسیان آمین کنند |