خاقانی (ترکیبات)/بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (ترکیبات) (بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم) از خاقانی |
' |
| بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیم | رخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم | |
| لاشهی تن که به مسمار غم افتاد رواست | رخش جان را به دلش نعل سفر بربندیم | |
| بار محنت به دو بختی شب و روز کشیم | بختیان را جرس از آه سحر بربندیم | |
| کاغذین جامه هدفوار علیالله زنیم | تا به تیر سحری دست قدر بربندیم | |
| گه چو سوفار دهان وقت فغان بگشاییم | گه چه پیکان کمر از بحر حذر بربندیم | |
| گه ز آهی کمر کوه ز هم بگشاییم | گه ز دودی به تن چرخ کمر بربندیم | |
| چون جهان را نظری سوی وفا نیست ز اشک | دیده را سوی جهان راه نظر بربندیم | |
| از سر نقد جوانی چه طرف بربستیم | کز بن کیسهی او سود دگر بربندیم | |
| ز آب آتش زده کز دیده رود سوی دهان | تنگنای نفس از موج شرر بربندیم | |
| چون قلم سرزده گرییم به خوناب سیاه | زیوری چون قلم از دود جگر بربندیم | |
| دل که بیمار گران است بکوشیم در آنک | روزن دیده به خوناب مگر بربندیم | |
| این سیه جامه عروسان را در پردهی چشم | حالی از اشک حلیهای گهر بربندیم | |
| تیرباران سحر هست کنون ز آتش آه | نوک پیکان را قاروره به سر بربندیم | |
| بام گردون بتوانیم شکست از تف آه | راه غم را نتوانیم که در بربندیم | |
| نه نه ما را هنری نیست که گردون شکنیم | خویشتن چند به فتراک هنر بربندیم | |
| ناله مرغی است به پر نامه بر غصهی ما | مرغ را نامهی سربسته به پر بربندیم | |
| بس سبک پر مپر ای مرغ که می نامه بری | تا ز رخ پای تو را خردهی زر بربندیم | |
| چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنون | سد خون پیش دو یاجوج بصر بربندیم | |
| خاک را جای عروسی است که دردانه در اوست | نونوش عقد عروسانه به بر بربندیم | |
| بگذاریم زر چهرهی خاقانی را | حلی آریم و به تابوت پسر بربندیم | |
| گوهر دانش و گنجور هنر بود رشید | قبلهی مادر و دستور پدر بود رشید | |
| دارم آن درد که عیسیش به سر مینرسد | اینت دردی که ز درمانش اثر مینرسد | |
| دل پر درد تهی دو به دوایی نرسید | خود دوا بر سر این درد مگر مینرسد | |
| اجری کام ز دیوان مرادم نرسید | چون برانند عجب داری اگر مینرسد | |
| چه عجب گر نرسد دست به فتراک مراد | کز بلندی است به جایی که نظر مینرسد | |
| سیل خونین که به ساق آمد و تا ناف رسید | به لب آمد چکنم بو که به سر مینرسد | |
| روز عمر است به شام آمده و من چو شفق | غرق خونم که شب غم به سحر مینرسد | |
| ز آتش سینه مرا صبر چو سیماب پرید | صبر پران شده را مرغ به پر مینرسد | |
| کاشتم تخم امل برق اجل پاک بسوخت | کشتن تخم چه سود است چو بر مینرسد | |
| ریژی از چاشنی کام به کامم نرسید | روزیی کان ننهاده است قدر مینرسد | |
| خاک روزی است دلم گرچه هنر ریزه بسی است | ریزه بگذار که روزی به هنر مینرسد | |
| شهر بند فلکم خستهی غوغای غمان | چون زیم گر به من از اشک حشر مینرسد | |
| گریه گه گه نکند یاری از آن گریم خون | که چو خواهم مددی ساختهتر مینرسد | |
| آه ازین گریه که گه بندد و گه بگشاید | که به کعب آید و گاهی به کمر مینرسد | |
| به نمک ماند گریه به گه بست و گشاد | گرچه او را ز دی و تیر خبر مینرسد | |
| گه که بگشاید جیحون سوی آموی شود | گه که بسته شود آتل به خزر مینرسد | |
| گریه چون دایهی گه گیر کز او شیر سپید | به دو طفلان سیه پوش بصر مینرسد | |
| اشک چون طفل که ناخوانده به یک تک بدود | باز چون خوانمش از دیده به بر مینرسد | |
| پشت دست از ستم چرخ به دندان خوردم | گه ز خوان پایهی غم قوت دگر مینرسد | |
| از بن دندان خواهم که جگر هم بخورم | چکنم چون سر دندان به جگر مینرسد | |
| گرچه بسیار غم آمد دل خاقانی را | هیچ غم در غم هجران پسر مینرسد | |
| شمسهی گوهر و شمع دل سرگشتهی من | که زوال آمدش از طالع برگشتهی من | |
| مشکل حال چنان نیست که سر باز کنم | کار درهم شده بینم چو نظر بازکنم | |
| دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس | دو جهان پر شود ار یک گله سر باز کنم | |
| شبروان بار ز منزل به سحر بربندند | من سر بار تظلم به سحر باز کنم | |
| ناله چون دود بپیچید و گره شد دربر | چکنم تا گرهی ناله ز بر باز کنم | |
| آه من حلقه شود در بر و من حلقهی آه | میزنم بر در امید مگر باز کنم | |
| زیرپوش است مرا آتش و بالاپوش آب | لاجرم گوی گریبان به حذر باز کنم | |
| صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشت | اهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم | |
| سلوت دل ز کدام اهل وفا دارم چشم | چشم همت به کدام اهل خبر باز کنم | |
| رشتهی جان که چو انگشت همه تن گره است | به کدامین سر انگشت هنر باز کنم | |
| غم که چون شیر به کشتی کمرم سخت گرفت | من سگجان ز کمر دامن تر باز کنم | |
| با چنین شیر کمر گیر کمر چون بندم | تا نبرد کمر عمر کمر باز کنم | |
| نزنم بامزد لهو و در کام که من | سر به دیوار غم آرم چو بصر باز کنم | |
| کاه دیوار و گل بام به خون میشویم | پس در این حال چه درهای حذر بازکنم | |
| خار غم در ره و پس شاد دلی ممکن نیست | کاژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم | |
| خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثال | صر صر حادثه نگذاشت کهد پر باز کنم | |
| بر جهان مینکنم باز به یک بار دو چشم | چشم درد عدمم باد اگر باز کنم | |
| از سر غیرت چشمی به خرد بردوزم | وز پی عبرت چشمی به خطر باز کنم | |
| هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنم | هفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم | |
| مردم چشم مرا چشم بد مردم کشت | پس به مردم به چه دل چشم دگر باز کنم | |
| ز آهنین جان که در این غم دل خاقانی راست | خانه آتش زده بینند چو در باز کنم | |
| بروم با سر خاکین به سر خاک پسر | کفن خونین از روی پسر باز کنم | |
| ای مه نور ز شبستان پدر چون شدهای | وی عطارد ز دبستان پدر چون شدهای | |
| پای تابوت تو چون تیغ به زر درگیرم | سر خاک تو چو افسر به گهر درگیرم | |
| این منم زنده که تابوت تو گیرم در زر | کرزو بد که دوات تو به زر درگیرم | |
| بر ترنج سر تابوت تو خون میگریم | تاش چون سیب به بیجاده مگر درگیرم | |
| چون قلم تختهی زیر تو حلیدار کنم | لوح بالات به یاقوت و درر درگیرم | |
| خاک پای و خط دستت گهر و مشک منند | با چنین مشک و گهر عشق ز سر درگیرم | |
| خاک پای تو پر تسبیح به رخ در عالم | خط دست تو چو تعویذ به بر درگیرم | |
| بیتو بستان و شبستان و دبستان بکنم | اول از کندن بنیاد هنر درگیرم | |
| چون نبد بر تو مبارک بر و بوم پدرت | آب و آتش به بر و بوم پدر درگیرم | |
| هرچه دارم بنه و سکنه بسوزم ز پست | پیشتر سوختن از بهو وطزر درگیرم | |
| بدرم خانگیان را جگر و سینه و جیب | اول از جیب وشاقان بطر درگیرم | |
| پشت من چون قلم توست که مادر بشکست | که بدین پشت قباهای بطر درگیرم | |
| چون شب آخر ماهم به سیاهی لباس | کی قبایی ز سپیدی قمر درگیرم | |
| همچو صبح از پی شب ژاله ببارم چندان | که سپیدی به سیاهی بصر درگیرم | |
| آفتاب منی و من به چراغت جویم | خاصه کز سینه چراغی به سحر درگیرم | |
| هر چراغی که به باد نفسش بنشانم | باز هم در نفس از تف جگر درگیرم | |
| چه نشینم که قدر سوخت مرا در غم تو | برنشینم در میدان قدر درگیرم | |
| دارم از اشک پیاده، ز دم سرد سوار | در سلطان فلک زین دو حشر درگیرم | |
| در سیه کرده و جامه سیه و روی سیه | به سیه خانهی چرخ آیم و در درگیرم | |
| آرزوی تو مرا نوحهگری تلقین کرد | کرزوی تو کنم نوحهی تر درگیرم | |
| چند صف مویهگران نیز رسیدند مرا | هر زمان مویه به آئین دگر درگیرم | |
| هر چه رفت از ورق عمر و جوانی و مراد | چون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم | |
| ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از تو | تو نماندی و در افاق خبر ماند از تو | |
| در فراق تو ازین سوختهتر باد پدر | بیچراغ رخ تو تیره بصر باد پدر | |
| تا شریکان تو را بیش نبیند در راه | از جهان بیتو فروبسته نظر باد پدر | |
| بیزبان لغت آرات به تازی و دری | گوش پر زیبق و چشم آمده گر باد پدر | |
| چشمهی نورمنا خاک چه ماوی گه توست | که فدای سر خاک تو پدر باد پدر | |
| تا تو پالوده روان در جگر خاک شدی | بر سر خاک تو آلوده جگر باد پدر | |
| تا تو چون مهر گیا زیر زمین داری جای | بر زمین همچو گیا پای سپر باد پدر | |
| یوسفا! گرچه جهان آب حیات است، ازو | بیتو چون گرگ گزیده به حذر باد پدر | |
| تو چو گل خون به لب آورده شدی و چو رطب | خون به چشم آمده پر خار و خطر باد پدر | |
| با لب خونین چون کبک شدی و چو تذرو | چشم خونین ز تو بر سان پدر باد پدر | |
| غم تو دست مهین است و کنون پیش غمت | همچو انگشت کهین بسته کمر باد پدر | |
| تا که دست قدر از دست تو بربود قلم | کاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر | |
| عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهان | بیتو از دست جهان دست به سر باد پدر | |
| خاطرت جان هنر بود و خطت کان گهر | هم به جان گوهری از کان هنر باد پدر | |
| ای غمت مادر رسوا شده را سوخته دل | از دل مادر تو سوخته تر باد پدر | |
| چون حلی بن تابوت و نسیج کفنت | هم چنین پشت به خم روی چو زر باد پدر | |
| زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خون | بیتو چون دور فلک زیر و زبر باد پدر | |
| ز عذارت خط سبز و ز کفت خط سیاه | چون نبیند ز خط صبر بدر باد پدر | |
| بیچلیپای خم مویت و زنار خطت | راهب آسا همه تن سلسلهور باد پدر | |
| ز آنکه چون تو دگری نیست و نبیند دگرت | هر زمان نامزد درد دگر باد پدر | |
| پسری کرزوی جان پدر بود گذشت | تا ابد معتکف خاک پسر باد پدر |