حافظ (غزلیات)/چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری) از حافظ |
' |
| چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری | خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری | |
| ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی | ز سحر چشم تو هر گوشهای و بیماری | |
| مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب | که در پی است ز هر سویت آه بیداری | |
| نثار خاک رهت نقد جان من هر چند | که نیست نقد روان را بر تو مقداری | |
| دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان | چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری | |
| سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار | دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری | |
| چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی | به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری |