حافظ (غزلیات)/پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد) از حافظ |
' |
| پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد | وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد | |
| از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر | ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد | |
| دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم | چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد | |
| از رهگذر خاک سر کوی شما بود | هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد | |
| مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد | بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد | |
| بس تجربه کردیم در این دیر مکافات | با دردکشان هر که درافتاد برافتاد | |
| گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد | با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد | |
| حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود | بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد |