حافظ (غزلیات)/صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت) از حافظ |
' |
| صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت | ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت | |
| گل بخندید که از راست نرنجیم ولی | هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت | |
| گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل | ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت | |
| تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد | هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت | |
| در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا | زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت | |
| گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو | گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت | |
| سخن عشق نه آن است که آید به زبان | ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت | |
| اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت | چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت |