حافظ (غزلیات)/سحرگاهان که مخمور شبانه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (سحرگاهان که مخمور شبانه) از حافظ |
' |
| سحرگاهان که مخمور شبانه | گرفتم باده با چنگ و چغانه | |
| نهادم عقل را ره توشه از می | ز شهر هستیش کردم روانه | |
| نگار می فروشم عشوهای داد | که ایمن گشتم از مکر زمانه | |
| ز ساقی کمان ابرو شنیدم | که ای تیر ملامت را نشانه | |
| نبندی زان میان طرفی کمروار | اگر خود را ببینی در میانه | |
| برو این دام بر مرغی دگر نه | که عنقا را بلند است آشیانه | |
| که بندد طرف وصل از حسن شاهی | که با خود عشق بازد جاودانه | |
| ندیم و مطرب و ساقی همه اوست | خیال آب و گل در ره بهانه | |
| بده کشتی می تا خوش برانیم | از این دریای ناپیداکرانه | |
| وجود ما معماییست حافظ | که تحقیقش فسون است و فسانه |