حافظ (غزلیات)/ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی) از حافظ |
' |
| ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنی | اسباب جمع داری و کاری نمیکنی | |
| چوگانِ حکم در کف و گویی نمیزنی | بازِ ظفر به دست و شکاری نمیکنی | |
| این خون که موج میزند اندر جگر تو را | در کار رنگ و بوی نگاری نمیکنی | |
| مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا | بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی | |
| ترسم کز این چمن نبری آستین گل | کز گلشنش تحمل خاری نمیکنی | |
| در آستین جان تو صد نافه مدرج است | وآن را فدای طره یاری نمیکنی | |
| ساغر لطیف و دلکش و مِی افکنی به خاک | و اندیشه از بلای خماری نمیکنی | |
| حافظ برو که بندگی پادشاه وقت | گر جمله میکنند تو باری نمیکنی |