حافظ (غزلیات)/آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (غزلیات) (آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم) از حافظ |
' |
| آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم | خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم | |
| من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا | بنده معتقد و چاکر دولتخواهم | |
| بستهام در خم گیسوی تو امید دراز | آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم | |
| ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است | ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم | |
| پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد | و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم | |
| صوفی صومعه عالم قدسم لیکن | حالیا دیر مغان است حوالتگاهم | |
| با من راه نشین خیز و سوی میکده آی | تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم | |
| مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود | آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم | |
| خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفت | با همه پادشهی بنده تورانشاهم |