اوحدی مراغهای (غزلیات)/یوسف ما را به چاه انداختند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (یوسف ما را به چاه انداختند) از اوحدی مراغهای |
' |
| یوسف ما را به چاه انداختند | گرگ او را در گناه انداختند | |
| و آنگه از بهر برون آوردنش | کاروانی را به راه انداختند | |
| از فراق روی او یعقوب را | سالها در آه آه انداختند | |
| چون خریداران بدیدندش ز جهل | در بها سیم سیاه انداختند | |
| شد به مصر و از زلیخا دیدنش | باز در زندان شاه انداختند | |
| خواب زندان را چو معنی باز یافت | تختش اندر بارگاه انداختند | |
| شد پس از خواری عزیز و در برش | خلعت« ثم اجتباه» انداختند | |
| تا نبیند هر کسی آن ماه را | برقعی بر روی ماه انداختند | |
| چون گواه انگشت بر حرفش نهاد | زخم بر دست گواه انداختند | |
| حال سلطانیش چون مشهور شد | جست و جویی در سپاه انداختند | |
| دشمنش را از هوای سرزنش | صاع در آب و گیاه انداختند | |
| قرعهی خط بشارت بردنش | بر بشیر نیک خواه انداختند | |
| باز با قوم خودش کردند جمع | جمله را در عزو جاه انداختند | |
| این حکایت سر گذشت روح تست | کش درین زندان و چاه انداختند | |
| اوحدی چون باز دید این سرو گفت | سر او را با اله انداختند |