اوحدی مراغهای (غزلیات)/زهی! زلف و رخت قدری و عیدی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (زهی! زلف و رخت قدری و عیدی) از اوحدی مراغهای |
' |
| زهی! زلف و رخت قدری و عیدی | قمر حسن ترا کمتر معیدی | |
| همه خوبان عالم را بدیدم | بر آن طوبی ندارد کس مزیدی | |
| مراد چرخ ازرق جامه آنست | که باشد آستانت را مریدی | |
| برآن درگه بمیرم، بس عجب نیست | به کوی شاهدی گور شهیدی | |
| به گنجی میخرم وصل ترا، گر | ز کنجی بر نیاید من یزیدی | |
| شبی در گردنت گویی بدیدم | دو دست خویش چون حبل الوریدی | |
| به مستوری ز مستان رخ مگردان | که بعد از وعده نپسندم وعیدی | |
| هر آحادی چه داند سر عشقت؟ | که همچون اوحدی باید وحیدی | |
| اگر غافل نشد جان تو از عشق | ز دل پرداز او بر خوان نشیدی |