اوحدی مراغهای (غزلیات)/دوش چون چشم او کمان برداشت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (دوش چون چشم او کمان برداشت) از اوحدی مراغهای |
' |
| دوش چون چشم او کمان برداشت | دلم از درد او فغان برداشت | |
| حیرت او زبان من در بست | غیرتش بندم از زبان برداشت | |
| بنشینم به ذکر او تا صبح | صبح چون ظلمت از جهان برداشت | |
| مطرب آن نغمهی سبک برزد | ساقی آن ساغر گران برداشت | |
| می و مطرب چو در میان آمد | بت من پرده از میان برداشت | |
| چون بدید این تن روان رفته | بنشست و قلم روان برداشت | |
| از تنم رسم آن کمر برزد | وز دلم نسخهی دهان برداشت | |
| جان و جانان چو هر دو دوست شدند | تن آشفته دل ز جان برداشت | |
| بر گرفت از لبش به زور و بزر | همه کامی که میتوان برداشت | |
| اوحدی را چو زور و زر کم بود | دست زاری بر آسمان برداشت |