اوحدی مراغهای (غزلیات)/در هر چه دیدهام تو پدیدار بودهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (در هر چه دیدهام تو پدیدار بودهای) از اوحدی مراغهای |
' |
| در هر چه دیدهام تو پدیدار بودهای | ای کم نموده رخ، که چه بسیار بودهای | |
| ما بارکرده رخت و طلبگار روی تو | وانگه نهفته خود تو درین بار بودهای | |
| چون اول از تو خاست که عشاق را نخواست | آخر چه شد که از همه بیزار بودهای؟ | |
| گفتی: برو، برفتم و گفتی: بیا، دگر | چونم فروختی که خریدار بودهای؟ | |
| آنی که یک زمان ز تو ما را گزیر نیست | هر جا که بودهایم تو ناچار بودهای | |
| گر بودهای به حلقهی خمارمان شبی | مانند حلقه بر در و دیوار بودهای | |
| گه در میانه نقط صفت گشتهای پدید | گاه از کنار دایره کردار بودهای | |
| دوش آنچه دزد برد ز ما در ضمان ماست | یا عهده بر تو بود که بیدار بودهای | |
| ما را مکن به رفتن بازار سرزنش | با ما تو نیز بر سر بازار بودهای | |
| با ما چو یک شراب ز یک جام خوردهای | ما مست چون شدیم و تو هشیار بودهای؟ | |
| نوش دلست اگر شکر، ار زهر دادهای | هوش روان، اگر گل، اگر خار بودهای | |
| روزی اگر به وصل شوی یار اوحدی | منت منه، که با دگران یار بودهای |