اوحدی مراغهای (غزلیات)/ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی) از اوحدی مراغهای |
' |
| ترا گذاشته بودم که کار ساز شوی | چو کار ساخته باشی به خانه باز شوی | |
| به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگردد | که هیچ پیش رفیقان خود فراز شوی | |
| ز دوستان که تو در شهر خود رها کردی | گمان نبود که زینگونه بینیاز شوی | |
| تو در دیار خود از خسروان مملکتی | رهامکن که: به کلی اسیر آز شوی | |
| درین حدیقه بسی رازهای پنهانیست | به کوش تا مگر از محرمان راز شوی | |
| زنیست صورت دنیا، مهل که دست طمع | به دامن تو رساند، که بینماز شوی | |
| حضور خلق نباشد ز فتنهای خالی | درین میانه سزد گر به احتراز شوی | |
| چو زاد آن مقر اینجا به دست باید کرد | تو هیچ راه نیابی چو بیجواز شوی | |
| چو اوحدی ز جهان دست حرص کن کوته | که وقت شد که در آن منزل دراز شوی |