اوحدی مراغهای (غزلیات)/تا بر دوست بار نتوان یافت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (تا بر دوست بار نتوان یافت) از اوحدی مراغهای |
' |
| تا بر دوست بار نتوان یافت | دل بر ما قرار نتوان یافت | |
| تا نیاید نگار ما در کار | کار ما چون نگار نتوان یافت | |
| بیدهان و لب چو شکر او | عاشقان را شکار نتوان یافت | |
| گر بپرسیدنم نهد گامی | جز دل و جان نثار نتوان یافت | |
| به جز اندر دهان و جز لب او | زندگانی دوبار نتوان یافت | |
| در جهان از شمار شوخی او | تا به روز شمار نتوان یافت | |
| بر وفا دل منه، که خوبان را | به وفا استوار نتوان یافت | |
| اوحدی، کار عشق کن، که به نقد | به ازین هیچ کار نتوان یافت | |
| پایدار، ار بگیردت غم عشق | عشق بیگیر ودار نتوان یافت |