اوحدی مراغهای (غزلیات)/ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی) از اوحدی مراغهای |
' |
| ببر دل از همه خوبان، اگر خردمندی | به شرط آنکه در آن زلف دلستان بندی | |
| هر آن نظر که به دیدار دوست کردی باز | ضرورتست که از دیگران فرو بندی | |
| اگر به تیغ ترا میتوان برید از دوست | حدیث عشق رها کن، که سست پیوندی | |
| و گر چو شمع نمیگردی از غمش، بنشین | که پیش اهل حقیقت به خویش میخندی | |
| هزار نامه به خون جگر سیه کردم | هنوز قاصرم از شرح آرزومندی | |
| بیا، که جز تو نظر بر کسی نیفگندم | به خشم اگر چه مرا از نظر بیفگندی | |
| ز بندگی به جفایی چگونه بر گردم؟ | که گر به تیغ زنی هم چنان خداوندی | |
| به طیره گر تو مرا صد جواب تلخ دهی | هنوز تلخ نباشد، که سر بسر قندی | |
| نشاند تخم وفای تو اوحدی در دل | اگر چه شاخ نشاطین ز بیخ برکندی |