اوحدی مراغهای (غزلیات)/با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش) از اوحدی مراغهای |
' |
| با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش | آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش | |
| من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟ | زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش | |
| آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش | ما را نبود بخت و گرفتیم فال خویش | |
| ای دل، نگفتمت که: مخواه از لبش مراد؟ | دیدی که: چون شکسته شدی از سال خویش؟ | |
| ای بیوفا، ز عشق منت گر خبر شود | دانم که شرمسار شوی از فعال خویش | |
| چندان مرو، که من به تامل ز راه فکر | نقش تو استوار کنم در خیال خویش | |
| جد ترا، اگر ز جمالت خبر شود | ای بس درودها که فرستد به آل خویش! | |
| ما را به خویش خوان و بر خویش بارده | باشد که بعد ازین برهیم از ضلال خویش | |
| ای اوحدی، مقیم سر کوی یار باش | گر در سرای دوست نیابی مجال خویش |