انوری (مقطعات)/با یکی مردک کناس همی گفتم دی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (با یکی مردک کناس همی گفتم دی) از انوری |
' |
| با یکی مردک کناس همی گفتم دی | تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست | |
| صنعت و حرفت ما هر دو تو میدانی چیست | آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستست | |
| گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس | اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست | |
| کار فرمای دهد رونق کار من و تو | داند آن کس که دمی با من و تو بنشستست | |
| کار فرمای مرا پایهی من معلومست | لاجرم جان من از بند تقاضا رستست | |
| باز چون گاو خراس از تو و از پایهی تو | کارفرمای ترا دیده چنان بربستست | |
| که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی | کردهی دانم و پرداخته و پیوستست | |
| یا چنان داند کین عمر عزیز علما | همچو روز و شب جهال متاع رستست | |
| او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد | که ترا از سر پندار در آن پی خستست | |
| انوری هم ز تو برتست که بر بیخ درخت | عقل داند که ستم نز تبرست از دستست | |
| غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو | تیر انگشت گزیدست و قلم بشکستست |