انوری (غزلیات)/آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند) از انوری |
' |
| آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند | دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند | |
| زو صد هزار زخم جفا دارم و هنوز | چون دست یافت زخم یکی کم نمیزند | |
| گه گه به طعنه طال بقایی زدی مرا | واکنون چو راه دل بزد آنهم نمیزند | |
| کی دست دل کنون در شادی زند ز عشق | الا به دست او در یک غم نمیزند | |
| یارب چه فتح باب بلایی است آن کزو | یک ابر دیده نیست کزو نم نمیزند | |
| چشمش کدام زاویه غارت نمیکند | زلفش کدام قاعده بر هم نمیزند | |
| القصه در ولایت خوبی به کام دل | زد نوبتی که خسرو عالم نمیزند |